تبليغاتX
...کوچه شهید
علمدار 

بسمه تعالي

برادر حسن درويش فرمانده لشکر 15 امام حسن ـ عليه السلام

شهادت پاسداران عزيز و سرافراز و سرخ رويان دنيا و آخرت، برادران حسن باقري و مجيد بقايي و برادران شهيد همراه آنان را به شما همسنگر مقاومشان تبريك و تسليت مي گوييم و ياد همه كبوتران خونين بال انقلاب اسلامي را گرامي مي داريم.

اميدوار به رحمت خدا و مطمئن به پيروزي نهايي، راه آن عزيزان را تا پايان ادامه دهيد. «و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مومنين»

سيد علي خامنه اي

رئيس جمهوري اسلامي ايران

از راست سرداران شهید حسن درویش و حبیب اله شمایلی

|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در جمعه سی ام دی 1390 و ساعت 8:59
ولی شناسان/گویا ولی شناسان رفتند از این ولایت... 

یکی از برجسته ترین و یا بهتر بگویم برجسته ترین خصوصیت انقلاب اسلامی،جلوداری علماء و روحانیون اسلام در شکل گیری و تشکیل حکومت اسلامی است.علماء و اندیشمندان اسلامی با جستجو در معارف دینی و فهم کتاب و سنت الهی،مراد و خواسته ی خداوند و انبیاء را به خوبی درک کردند و پس از درک این مطالب آن را به زبان مردم، به خود مردم انتقال دادند تا مردم بدانند که خدا و اولیای دین چه از آنها می خواهند.پیش از آنکه ملت بزرگ ایران پیام الهی را شنیده اند به دنبال علماء که قائدان و رهبران پیشگام این حرکت عظیم بوده راه افتادند و با نثار و ایثار جان و مال خویش در صدد تحقق    اراده ی الهی بودند.بزرگ رهبر و قائد عظیم این نهضت، حضرت امام خمینی(ره) بود که به تعبیر شهيد آيت اله صدر در اسلام ذوب شده بود و لذا امر کرد شما هم در خمینی ذوب شوید که او در اسلام ذوب شده؛یعنی حرف امام و عمل امام،حرف و عمل اسلام است و این مطلب را علماء و روحانیون انقلابی به نحو احسن برای آحاد ملت تبیین کردند تا ملت بزرگ ایران بدانند که حرکتی که به رهبری روحانیون انقلابی شکل گرفته مورد تأیید و تأکید اسلام است.

در این کشور اسلامی در هر منطقه ای و آبادی بودند عالمانی که پیام امام را به خوبی درک کردند و آن پیام را به زیبایی برای مردم منطقه خود تبیین کردند تا مردم پروانه وار به سمت امام امت حرکت کنند و در این راه آماده هر گونه جانفشانی باشند.

در منطقه و شهرستان ما نیز کم نبودند عالمان و اندیشمندانی که این رسالت را به دوش کشیده و به این وظيفه ی الهی عمل کردند.استاد شهید بخردیان یکی از این روحانیون و علمایی بود که با بصیرت و دید وسیعی که داشت حرف امام را با گوش جان شنید و آن را برای جوانان خوب تبیین کرد.دشمنان این نظام و انقلاب به خوبی جایگاه این روحانیون برجسته را می دانستند و تنها راهی را که برای جدایی مردم و جوانان از این شهید بزرگوار و علمای دیگر انتخاب کردند ترور فیزیکی این فرزانگان بود تا به زعم باطل خود نگذارند پیام امام و انقلاب و اسلام توسط این بزرگواران به مردم برسد اما زهی خیال باطل که با خاک بخواهند نور خورشید را باطل کنند.

دشمنت کُشت ولی نور تو خاموش نگشت                       آری آن جلوه که خاموش نشود نور خـداست  

زنده را زنده نخوانند که مرگ از پی اوست                        بلکه زنده است شهیـدی که حیاتش زقفاست

|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در جمعه سی ام دی 1390 و ساعت 8:41
استاد شهید.../زندگینامه استاد شهید شیخ عبدالکریم بخردیان 

استاد شهید شیخ عبدالکریم بخردیان در تاریخ 19/5/1317 در خانه ای محقر و کوچک در شهرستان بهبهان به دنیا آمد.وی در اوایل سنین کودکی به شغل گیوه دوزی(دوختن کفشهای محلی) مشغول شد و بواسطه ضعف بینایی بعد از چندی از این شغل دست کشیده و برای مدتی بکار عملگی پرداخت.در اثر علاقه شدیدش به اسلام به مکتب خانه رفت و مشغول تحصیل علم و کسب معارف اسلامی شد. پس از فرا گرفتن دروس اولیه نزد روحانیون بهبهان در سال 1338 در حالی که تنها دارایی اش 20 تومان بود جهت فرا گرفتن علوم مذهبی به شیراز عزیمت نمود و باقی مانده دروس را نزد علما و مجتهدین معروف و مبارزی چون حاج عالم آیت الهی،شیخ محمود شریعت صاحب کتاب ذخیره المعاد و سید عبدالحسین آیت الهی فرا می گیرد.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در جمعه سی ام دی 1390 و ساعت 7:38
یک عکس یک خاطره 

اين عكس قبل از عمليات فتح المبين گرفته شده. يادم است مجيد بقايي وقتي از تهران به شوش برگشت مرا صدا زد و گفت: بيا و عكسهايي كه در سفرم گرفتم را ببين ، بعد عكسها را يكي يكي به من نشان مي داد تا اينكه يه مرتبه اين عكس را به من نشان داد. تا اين عكس را ديدم با تعجب به مجيد نگاه كردم و گفتم: اين عكس مال من ، مجيد گفت: نه بابا ديگه چي؟ من هم چيزي نگفتم ولي از اتاق بيرون زدم ، هرچه مجيد صدايم زد محلش نزاشتم. بعد ازظهر بچه ها مي خواستند در جلوي سپاه گل كوچيك بازي كنند، گروه گروه شديم مجيد مرا انتخاب کرد. من با مجيد حرف نمي زدم هر توپي مجيد به من پاس مي داد من يا آن را نمي گرفتم و يا مي گذاشتم تا حريف توپ را بگيرد بعد مجيد بخاطر جلوگيري از گل زدن آنها به دردسر مي افتاد ، مجيد كه متوجه شده بود علت چيست فقط مي خنديد، بعد از بازي گفت: امير چرا قهر كردي؟ چيزي نگفتم مجيد دستم را گرفت من خيلي جدي و با اخم به او گفتم دستم را ول كن ، مجيد خنديد و در حالي كه مرا در بغل مي گرفت صورتم را بوسيد و گفت: بخدا همين يك عكس را دارم ، باور كن اگر دوباره برايم فرستادند آن را بتو ميدهم گفتم: مگر دوربين مال خودت نبوده؟ گفت: نه بابا ، نگذاشتند دوربين خودمان را داخل ببريم و با دوربين خود بيت حضرت امام اين عكس را گرفتند . يادش بخير مجيد باوفا ، مجيد با صفا ، مجيد بي ريا ...     

 حاج حميد حكيم الهي

|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در جمعه سی ام دی 1390 و ساعت 7:27
دل نوشته ای از جنس نسل سومی ها/قسمت دوم 

سلام بر شهید گمنام

امشب آمده ام بر روی قبر شما تا با شما درد و دل کنم.راستش من اولین شهیدی که می خواهم باهاش درد و دل کنم شما هستید.می خواهم حرفهایم را بشنوید.من که با مسجد اردو رفتم مادرم بسیار نگرانم شد و تماس خیلی می گرفت تا از حالم با خبر بشود من همون روز فهمیدم که مادران شهدا یا مادر خودت چگونه دوری تو رو تحمل کرد.واقعاً برای مادران شما مصیبت سختی است ولی برای شما خوب است که نزد پروردگار می روید.                                                        

یک دانش آموز دبیرستانی 

سلام به تو ای شهید بزرگوار،من امشب آمده ام تا با تو درد و دل کنم.من دلم می خواهد مثل تو شهید بشوم.ای شهید این آرزو را از من قبول کن..

من دلم می خواهد تا صبح بنشینم همین جا برایت گریه بکنم.ای شهید دلم می خواهد بیایم پیش تو،کاشکی من در آن زمان های قدیم بودم و در رکاب تو می جنگیدم و شهید می شدم.وقتی اسم شهید به گوشم می رسد یاد کربلا می افتم،یاد آن شهید شش ماهه می افتم.

ای شهید آخرین حرف من این است که از امام زمان(عج) بخواهی زود ظهور کند.

روحت شاد..                                                      

محمدجواد محبی کلاس دوم راهنمايي

|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در جمعه سی ام دی 1390 و ساعت 7:12
من دانشجوی مفقودالاثر هادی راستی ... 

زمانی که برای اجرای مراسم تدفین سه شهید گمنام بهشهر چترود که به نام فاطمیه تغییر نام داده است(چترود تنها شهری است که بنام بی بی فاطمه زهرا(س) گنبدی بنا کرده و پس از آن نام شهر به فاطمیه تغییر یافته است.)سفر کرده بودم بعد از مراسم تدفین سه شهید،غروب هنگام زمانی که مشغول نوحه سرایی و عزادرای برای این عزیزان بودیم جوانی از میان جمعیت برخاست و تقاضا کرد مطلبی را بیان کند.دیگران در حالی که با نگاههایشان به وی تشر می زدند می خواستند مانع صحبت وی شوند که با سماجت این جوان اجازه داده شد حرفش را بزند.

جوان نقل می کرد:« امروز صبح که برای تشییع می آمدم پر از تردید بودم،دلم گرفته بود.ناامید بودم.زمانی که زیر تابوت یکی از همین شهدا را گرفته بودم و پیش می رفتم به جای تکرار جمله های مداح خطاب به این شهدا می گفتم:امروز باید نشانه ای به من بدهید تا باور کنم که هستید و تردیدم را از بین ببرید.به نوحه سرایی گوش نمی کردم و با این شهید درد و دل می کردم.»

جوان در ادامه صحبت هایش گفت:« بعد از نماز ظهر و عصر خوابیدم و در عالم رویا جوانی را دیدم که به سویم آمد و گفت:من همان شهیدی هستم که امروز در زیر تابوت من گلایه می کردی،آمدم تا به تو بگویم که امیدوار باش و باور داشته باش.» جوان می گوید:« به شهید گفتم:تو به درخواست من پاسخ دادی،آیا تو هم درخواستی از من داری؟شهید در عالم رویا به من گفت:آری من هادی راستی هستم.برو به آدرس منزل ما در اهواز،فلکه چهارشیر،کوچه... نشان به آن نشان که مرا در محله به نام دانشجوی مفقودالاثر می شناسند،به مادر پیرم بگو که دیگر منتظر من نباشد و نشانی مرا در اینجا به او بده.»

 وقتی مشخصات شهید را به رئیس بنیاد شهید خوزستان به نقل از این جوان ارائه کردیم.40دقیقه بعد رئیس بنیاد شهید خوزستان تماس گرفت و گفت:استعلام کردیم،مشخصات صحیح است و هنگامی که به آدرس مورد نظر مراجعه کردیم در پاسخ به زنگ در،پیرزن رنجوری به محض باز کردن در پرسید:از هادی من خبر آورده اید؟                                                                 

راوی:نظام اسلامی مجری صدا و سیما 

|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 و ساعت 22:24
اولین مجری عملیات شهادت طلبانه در لبنان/شهید احمد قصیر 

11نوامبر 1982 ميلادي در طول تاريخ براي رژيم صهيونيستي كه اولين عمليات شهادت طلبانه عليه آن در لبنان انجام شد روزي فراموش نشدني است، چرا كه اين روز سرآغاز عمليات هاي شهادت طلبانه ديگري شد كه شروع شكست رژيم صهيونيستي در سال 2000 ميلادي و پيروزي در جنگ 33 روزه در سال 2006 ميلادي را رقم زد.

 * مجري عمليات تا سال ها ناشناخته بود: چگونگي اجراي اين عمليات و شخصي كه اين عمليات شهادت طلبانه را انجام داده بود، تا چندين سال به عنوان معما باقي ماند تا اين كه "سيد حسن نصر الله"، دبيركل حزب الله لبنان كه در آن زمان از رهبران حزب الله بود، بعد از گذشت 3 سال از آن حادثه يعني در سال 1985 ميلادي در مراسم گرامي داشت ياد و خاطره شهداي مقاومت بر بالاي منبر در منطقه "ديرقانون النهر" بي مقدمه پرده از اين معما برداشت.در آن زمان بود كه همه دريافتند كه چگونه يك جوان 18 ساله سوار بر خودروي پژوي خود،مقر ساختماني كه دفاتر مربوط به اطلاعات رژيم صهيونيستي و مقر يگان وابسته به سران اين رژيم در جنوب و هم چنين استراحتگاه افسران و درجه داران نظامي اين رژيم بود، را منفجر كرد.

 * اما مجري عمليات كه بود...


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 و ساعت 22:20
ترب می خوای؟/شوخ طبعی های جبهه 

تعداد مجروحین بالا رفته بود.فرمانده از میان گرد و غبار انفجار ها دوید طرفم و گفت : " سریع بی سیم بزن عقب . بگو یک آمبولانس بفرستند مجروحین را ببرد! " شستی گوشی بی سیم را فشار دادم. به خاطر اینکه پیام لو نرود و عراقیها از خواسته مان سر در نیاورند پشت بی سیم باید با کد حرف می زدیم. گفتم :

"حیدر حیدر رشید" چند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید. بعد صدای کسی آمد :

- رشید بگوشم.

- رشید جان حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید!

-هه هه دلبر قرمز دیگه چیه ؟

- شما کی هستی ؟ پس رشید کجاست ؟

- رشید چهار چرخش رفته هوا . من در خدمتم.

- اخوی مگه برگه کد نداری؟

- برگه کد دیگه چیه؟ بگو ببینم چی می خوای؟

ديدم عجب گرفتاری شده ام. از یک طرف باید با رمز حرف می زدم از طرف دیگر با یک آدم شوت طرف شده بودم .

- رشید جان از همانها که چرخ دارند!

- چه می گویی ؟ درست حرف بزن ببینم چه می خواهی ؟

- بابا از همانها که سفیده.

- هه هه نکنه ترب می خوای.

- بی مزه! بابا از همانها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره.

- د ِ لا مصب زودتر بگو که آمبولانس می خوای!

کارد می زدند خونم در نمی آمد. هر چه بد و بیراه بود به آدم پشت بی سیم گفتم.

|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در شنبه بیست و چهارم دی 1390 و ساعت 17:19
روز انفجار .../نگاهی بر زندگی شهید حمداله پیروز 

چه غافلند دنیا پرستانی که ارزش شهادت را در صحیفه های مادی جستجو می کنند و در کشف آن از عقل کمک می خواهند،غافل از آنکه حل این معما جز به عشق میسر نمی گردد.این جملات از زبان پیر عارفی است که بسیاری از جوانان این مرز و بوم فدائی راهش بوده و تشنه دیدارش.این مرشد کامل وقتی می گفت:شهیدان ره صد ساله را یک شبه پیمودند و ما از این قافله دور هستیم،عده ای کوته فکر بر او ایراد می گرفتند که مگر می شود؟! اما گذر زمان ثابت کرد که راه صدها ساله عارفان را همین فرزندان معنوی روح الله چگونه یک شبه طی کردند و به مقام قُرب پروردگار نائل آمدند.

 

 نوشته های زیر گوشه ای از زندگی یکی از همین سالکان است که یک شبه به مقام « ارجعی الی ربک راضیه مرضیه » نائل   آمد.شهید حمداله پیروز یکی از آن هزاران پروانه بود که با نفس مسیحایی خمینی کبیر خودش را به دل آتش زد و پروانه وار سوخت.

 شهید حمداله پیروز در سال 1340 در بهبهان متولد شد.دوران کودکیش را در سختی و در خانواده ای تقریباً متوسط طی کرد.از همان دوران کودکی شروع به خواندن نماز و گرفتن روزه کرد.به درس خواندن علاقه شدیدی داشت و از شاگردان زرنگ مدرسه به شمار می آمد.در ایام تعطیلی مدارس به آغاجاری می رفت و در شرکتی کار می کرد،چنان در کارش خبره شده بود که به او پیشنهاد می دادند درس را رها کند و به آنجا جهت ادامه ی کار بیاید.

حمداله در امور سیاسی شرکت فعال داشت و در پخش اعلامیه همراه با شهیدان بخردیان،ابراهیم نیک پور،وتری،جابر رجایی و سایر دوستان فعالیت می کرد.با شروع تظاهرات بر ضد رژیم پهلوی، در تظاهراتها حضور فعال داشت.در بمب گذاری ها و پرتاب کردن سنگ به سوی ماشینها و سربازان رژیم فعالیتی جدی داشت و از شجاعت بالایی برخوردار بود تا جایی که پدرش با دیدن او و کارهایش می گفت: این پسر متعلق به من نیست،او آخرش به شهادت می رسد.

 به امام خمینی علاقه شدیدی داشت و جهت پخش اعلامیه ها و سخنرانی های ایشان به روستای کردستان سُفلی می رفت تا ... 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در شنبه بیست و چهارم دی 1390 و ساعت 17:10
او بود که چشمانم را شفا داد...!/کرامتی از شهید سیداحمد پورموسویان 

شهید سید احمد پورموسویان

ساعت ۲ شب بود.تازه از عزاداری برگشته بودم.آماده می شدم بخوابم که سردرد شدیدی گرفتم.قرص سردرد خوردم،فایده ای نداشت.نمی توانستم درد را تحمل کنم.پسرم سیدحمید را صدا زدم و همراه با او به بیمارستان رفتم و آنجا یک آمپول مُسکن به من تزریق کردند.موقعی که به خانه بازگشتیم چشمانم جایی را نمی دید.پسرم گفت:مادر سیاهی چشمانت محو شده و چشمت سفید شده است.اهالی خانه خیلی نگران شدند.قضیه را با یکی از بستگان که دکتر بود در میان گذاشتند.گفت که باید سریع به اهواز منتقل شود.مرا با آمبولانس به اهواز بردند و به منزل یکی از آشنایان رفتیم.او نیز با چند دکتر هماهنگ کرد که بیایند و مرا از نزدیک ببینند.دکترها پس از معاینه گفتند:که لخته خونی در مغز شما مشاهده می شود که علت نابینایی شما نیز شده است.وقتی برای گرفتن عکس(M.R.I) مراجعه کردیم گفتند تا چند ماه دیگر نوبت شما نمی شود.بچه هایم با آنها صحبت کردند و وضعیتم را برایشان توضیح دادند و قبول کردند 8روز دیگر از من M.R.I بگيرند.در طول این مدت نیز چند آمپول به من دادند و گفتند باید هر 8ساعت آن را تزریق کنی و چشمانم را نیز بستند. به بهبهان بازگشتیم.دکترها سفارش کرده بودند که آمپول هایت را به موقع تزریق کن و زیاد هم صحبت نکن.

سحر روز هشتم که قرار بود به اهواز برویم در عالم خواب دیدم ...


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در شنبه بیست و چهارم دی 1390 و ساعت 17:0
بی سیم چی/نکته هایی ارزشمند از میان پیام های شما 

*سلام: نمیدونم کی هستید وچگونه این شهیدان را میشناسید.اما من از نزدیک با شهید بهروز غلامی فرمانده تیپ امام حسن مجتبي(ع)،شهید عبدالعلی بهروزی جانشین ایشان و شهید بزرگوار خداداد اندامی آشنا بودم.من از شهر و دیار دور افتادم اما سابقه ناگسستنی با شهدای بهبهان دارم ازجمله دو شهید بزرگ بهروزی و اندامی چون هردو از فرماندهان من بودند.هرچند بزرگان بهبهان در سطح ایران ناشناخته هستند حتی بزرگی چون دکتر بقائی را نیز کمتر میشناسند و این، وظیفه ما را درجهت شناساندن این عزیزان سنگین تر میکنه. من نمیدونم که این شهیدان بزرگ را چقدر میشناسید، بنده هم خیلی آنها را نشناختم هرچند با هر دو بزرگوار کارکردم. انسانهائی وارسته وکامل اما حیف که ما آنها را نشناختیم به یاد دارم اولین باری که شهید بهروزی را دیدم در منطقه عملیاتی فتح المبین سایتهای 4و5 بود که...


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در شنبه بیست و چهارم دی 1390 و ساعت 16:18